ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

تولد زنبور کوچولو

سلام سلام سلام 28 تیرماه مصادف با سومین سالگرد ازدواج مامان و بابا تولد پسری و گرفتیم... چون 15 مرداد تو ماه مبارک رمضانه تصمیم گرفتیم که جشن تولدت و زودتر بگیریم و چه روزی بهتر روز عروسیه مامان و بابا... کارت دعوت پسری که اینجا قبل از اصلاح تاریخه... شب قبلش دایی هادی و خاله مریم اومدن به کمک مامانی... خاله مریم زحمت کشید و موند... و این هم پشت صحنه ای از فعالیت... شما هم که حسابی لذت می بردی... شب قبل از جشن با خاله مریم تا دیر وقت مشغول درست کردن سالاد الویه ها شدیم...     این هم از تزیینات خونه با کمک خاله ها و دایی هادی... ...
30 تير 1391

ایمان جون

امروز میلی که از دوست دوران دبستانم به دستم رسیده بود و چک کردم و پسر گلشو برای اولین بار دیدم... امیدوارم که از نزدیک ببینمش و بغلش کنم... کی بشه که دوستای خوبی برای هم باشین ؟؟؟خدا حفظت کنه خاله... ...
30 تير 1391

اولین ها

٢٣تیرماه، جمعه، رفتیم دربند، و این اولین دربند پسری بود... اولین باری که  پسری مثل مامانش از مجسمه ی بزرگ ترسید و به بابا چسبید(من از مجسمه ی میدون حر می ترسیدیم و می ترسم) اینم اولین کشف ارثی ... و اینجا سرخوش رو دوش بابایی.. اولین ملاقات با یک الاغ محترم... و این هم تعجب بعد از ملاقات... اولین جلوس بر روی یک تخت چوبی... اولین توجه به رودخانه ی روان... و اولین چهاردست و پا رفتنها بر روی تخت چوبی... و این هم اولین بلال خوردن پسری اونم با چه اشتهایی... بعد از دربند رفتیم هایپراستار، و شما ...
27 تير 1391

یازده ماهه ی مامان

سلام سلام نازگلی ، با تاخیر یازده ماهگیه عزیزم مبارک... مجبورم تند تند تایپ کنم که نیای سیستمو خاموش کنی، می خوام از این روزات برات بنویسم...  3/17 اولین باری که انگشت در بینی کردی، و اولین باری که خودتو سیلی زدی... 4/6 اولین باری که به تنهایی رفتی رو تخت مامان جون و از اون روز به بعد دیگه کار مامان ندا در اومد یا رو مبلی یا رو تختی، ذوقم میکنی و مجبورم به آرومی بیام بغلت کنم قبل از اینکه خودتو از اون بالا پرت کنی پایین... 4/15 مامان جون که بهت میگه بوق بوق بینی شو می گیری و بوق می زنی... 4/16 اولین باری که متوجه آب گفتنهات شدم، تا تشنه می شی آب می گی... دست دادن و یاد گرفتی... آهنگ در ...
17 تير 1391

میلاد نور

همیشه بدون ابوالفضل با خاله ها مراسم نیمه شعبان و تو محله ی پدری، مهدیه ی کرج سپری می کردیم، امسال عزیز دلم هم با ما بود... ... محو تماشای آتیش بازی ...
15 تير 1391

زندگی

زندگی با تو چقدر قشنگه... خوبه من... زندگی با تو رنگاوارنگه خوبه من امیرعلی و که گذاشتیم تو روروئکت سریع رفتی و اینطور ایستادی بازی با میمون هم اندازه ی خودت که خاله منا قبل از دنیا اومدنت هدیه گرفته بود یه پرس ابوالفضل وزن کردن پسری تو خونه که جدیدا خیلی علاقه نشون میده آب بازی با مامان جون که منجر به حموم کردن شدش ای عزیز مامان، نمی دونی که چطور روزهامو پر کردی، روزهای با تو بودن خیلی قشنگه خوبه من... ...
10 تير 1391

آش دندونی

٥شنبه اول تیرماه، مصادف با اول ماه شعبان، مامان جون زحمت کشیدن و آش دندونی رو پختن، بابایی هم زحمت پخش کردن آش و عهده دار شدن... و منم که این وسط برنامه ریزی می کردم... این شعر  هم از تراوشات ذهنیه مامانه که معلومه خیلی خوشحاله... و این عکس هم ضمیمه ی آش ها...به همراه شعر مامان شاعر... البته سعی داشتم که یه عکسه درست و حسابی از شما بندازم که همکاری نکردی که نکردی... این دو عکس هم با مضمون دندون از پسره یه دندون...   ...
3 تير 1391
1